نسخه چاپی

سایت تحلیلی و اطلاع رسانی مفید نیوز
حظ محض (سفرنامه کرب و بلا)
طی طریق


 "بسم ربّ الحسین(ع)"

انگشتر دُرّ نجفم را بر دست کرده و آغاز می کنم نگارش سفرنامه عشق را.

 

هنوز در اغمای معنوی بسر می برم...انگار همین الان است...در یکی از روزهای بهاری خردادماه، پشت کامپیوتر نشسته بودم...به عکسها نگاهی می انداختم...درایو ...اولین تصاویر یادگاری هایی از اردوی عفاف و حجاب بود...همایش بزرگ وبلاگنویسان کشور.

در همین اثنای گشت و گذار بود که ناخودآگاه بیاد نت سرا افتادم...سایتی که قرار بود محفلی باشد برای اُنس دوستان شرکت کننده در همایش.

پس از سرچ در گوگل، نت سرا را یافتم...واردش شدم...یاحسین...خواب که نمی بینم!.... عنوانی بر صفحه نقش بسته بود که دلم را لرزاند...

هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله...

و اینگونه بود که دوباره نینوایی شدم...

بماند که برای همین کربلایی شدن چه آمد و رفت هایی که به میدان سپاه و خیابان پاتریس لومومبا نکردم و چه ها و چه ها...اما اشکالی ندارد...فدای سر اباالفضل.

یادم می آید بار اولی که کربلایی شدم به محض رسیدن، قفل کردم!...اشکم خشکید!...دلم سوخت!...

آخر مگر می شود به کربلا بیایی و در دلت آشوب نباشد؟...منقلب نشوی؟!

اما دست خودم که نبود!...

همانجا از آقایم خواستم برای جبران مافات هم که شده دوباره راهی ام کند...اما اینبار با معرفت... اگرچه ما عرفناک حق معرفتک یاحسین(ع)...

از مولایم خواستم اینبار مستم کند...بی سر و بی پا و بی دستم کند...بعد برات کربلایش را برایم امضا کند...

از چند روز قبل از سفر نشسته بودم و مداحی دانلود می کردم... حاج منصور؛ حدادیان؛ ملاباسم؛ هلالی؛ مقدم؛ کریمی و...

مگه میشه بدون بوی سیب حاج عبدالرضا و بی اذن دخول حرم حاج محمود؛ کربلایی شد؟!

کم کم داشتم چمدانم را آماده می کردم...حوله...مسواک...دم پایی...به نظر خودم که همه چیز را برداشتم.

اما نه ...یک چیز یادم رفت...دو جلد کتاب برای افزایش معرفت در طول سفر...آنگاه هدایت شدم تیجانی تونسی برای مسیر نجف...حماسه حسینی مطهری بابت طریق کربلا.

بالاخره لحظه رفتن فرا می رسد...مادرم از زیر مصحف شریف ردم می کند...از وجناتش آثار اندوه و بغض را به وضوح می توان دریافت...آخر مادر من...مگر کربلا رفتن فرزند، غم و غصه دارد؟!...چه می شود کرد...مادر است دیگر.

از میدان آزادی سوار بر اتوبوس شدیم و راهی فرودگاه...البته فرودگاه که نه...عروج گاه.

روی صندلی هواپیما تکیه زدم و با نگاه به منظره بیرون؛ پیشآمدهای آتی را در ذهن مجسم می کردم.

البته ناگفته نماند که در طول سفر هوایی، مقداری از وقت نیز به گفتگو پیرامون مسائل روز با ملازم و مجاور بنده؛ حاج شیخ صادق آقای احسانبخش سپری شد... والحق که چه مباحثه فرخنده ای بود...

داغ مباحثه بودیم که ندایی به گوش رسید:

«هم اکنون آماده نشستن در فرودگاه بغداد هستیم...لطفا کمربندهای خود را ببندید و صندلی خود را به حالت اولیه برگردانید.»

در فرودگاه بغداد نیز با دوستان سایبری زیادی هم کلام شدیم...من الجمله آقایان؛ دژاکام، حامد احسانبخش، هابیل، حاج سالار، نمک، آسد سعید، امین طاهریان، حسین نخلی، حسین محمدی، مهدی حیدری و همچنین حاج خانم سادات موسوی.

افرادی که تا پیش از این، بوسیله وبلاگها و دست نوشته ها، با سیرت ایشان آشنایی داشتم ولی برخی از صورت ها را برای اولین مرتبه بود که می دیدم؛ فلذا این مصاحبت، حلاوتی مضاعف داشت.

اینکه چگونه از گیت فرودگاه بغداد عبور کردیم و سوار بر اتوبوس شدیم، بماند...مشکلی نیست... بازهم فدای سر علمدار.

 

«قدمگاه اول...کاظمین»

مسیری قریب به یک ساعت را از فرودگاه تا به کاظمین طی کردیم...فاصله ی حدوداً یک کیلومتری تا حرم را می بایست پیاده می رفتیم...آرام آرام دوگنبد طلایی امامین جوادین هویدا شدند...

همینکه گنبدها رو دیدم رو کردم به طرف مشهدالرضا و گفتم:

آقا علی بن موسی...مارو پیش پدر و پسر بزرگوارت رو سفید کن.

چه حریم باصفایی بود کاظمین...اذن دخول را خواندم تا به اَاَدخلش رسیدم...

آقا موسی بن جعفر...یا باب الحوائج...آقا محمد بن علی الرضا...ای شباب امامان...آیا به این کمترین اجازه ورود می دهید؟...خودتان می دانید که چه کسی بر آستانتان قدم نهاده...اقرار در پیشگاه شما بی معنی است.

در حال نجوا کردن بودم که دیدم صورتم کمی تَر شده...مثل اینکه بالاخره دل سنگ ما هم صیقل داده شد به لطف امامین جوادین...

امام رضا...آقا جان...دست مریزاد...روسفیدم کردید...

نماز جماعت ظهر و عصر را خواندیم و آماده رفتن شدیم...

امامان بخشنده کاظمین...خداحافظی نمی کنم...انشاالله که دوباره دعوتم کنید...

با دیده ی حسرت به جفت قبه طلایی می نگریستم...

در همین حال بود که ناگهان آقای خانی زاده که مدیر کاروان بود؛ گفت:

به امید خدا یکبار دیگر، هنگام بازگشت به ایران به زیارت کاظمین خواهیم آمد.

خدایا نوکرتم!...

 

«قدمگاه دوم...نجف اشرف»

خدای من...به دیدار چه کسی می روم!...

به نزدیکی نجف می رسیم...انبوه نخل ها را می بینی که سر به آسمان کشیده اند...فکر اینکه شاید این درختان به دست مبارک امیرمؤمنان کاشته شده باشند،دیوانه ات می کند.

به هر سو که می نگری نادعلی در ذهنت تداعی می شود...اصلاً و ابداً نیاز نیست به غربت مولا بیاندیشی...فضای گرفته نجف ناخودآگاه تورا می برد به نجواهای شبانه مولا با چاه.

علی جان...ندای «سلؤنی قبل أن تفقدونی» شما آتش می زند بر جان ها...مولانا، نیستی تا بپرسمت در این استیصال چه باید کرد؟!...نیستی تا بپرسمت حیرانی و درماندگی تا به کِی؟! ...هیهات...هیهات...

از دور وادی السلام پیداست...

یاالله...داریم می رسیم...یاعلی...بپذیر.

نور گنبد طلایی نجف چشمانت را می زند...ابهتش خاضع ات می کند...

"کُل یوم و کُل إشراقیا"...عجب لحظه ای است وقت وصال به یار...

فندق المباهله...محل اسکان ما بود در نجف...با احمد عنایتی هم اتاق شدیم.

می گویند طرف را باید از هم کلامش شناخت...الحمدلله هم نشین خوبی قسمتمان کردی مولا.

شب است و سکوت است و من و مولا...غسل می کنم...غسل توبه...غسل صبر...غسل زیارت امیر عجم و عرب...

چندصد متری بیشتر تا عشق فاصله نیست...بی اختیار بیاد مرحوم آغاسی افتادم...

"به من میگن علی کیه؟/علی امام عاشقاست/به من میگن علی چیه؟/داغ دل شقایقاست...

توی نجف یه خونه بود/که دیواراش کاهگلی بود/اسم صاحاب اون خونه/مولای مردا علی بود...

نصفه شبا بلند می شد/یه کیسه داشت که بر می داشت/خرما و نون و خوردنی/هرچی که داشت تو اون می ذاشت...

راهی کوچه ها می شد تا یتیما رو سیر کنه/تا سفره خالیشونو پر از نون و پنیر کنه..."

یا علی...می شود به من هم نظری کنی...گوشه چشمی...

علی جان...من خودم آمدم...مثل یتیمان کوفه منتظر نماندم...با پای خودم آمدم...روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی...اشهد ان علیا ولی الله.

دو رکعت نماز فرادای تهیت ورود به بارگاه امیر المؤمنین(ع) را می خوانم...قربتً الی الله.

فلق خودنمایی می کند...لا اله الا الله...لا اله الا الله...میتّی را آورده اند برای طواف گردآگرد ضریح ابوتراب.

آقا جان...می شود روزی هم من در چنین تابوتی دورتان بگردم...خوشا به حال آن میّت...افسوس ...حیف...

ای قسیم نار و جنت...حَرّم شیبتی علی النار...إنشاالله.

 

...و اینک سهله

خبر آمد خبری در راه است...

به سهله می رویم...شب، شبِ چهارشنبه است...شبِ زیارتی مخصوص مسجد سهله...امشب شبِ مختصِ آقاست.

می گویند در سهله، سهل است خدایی شدن...سهل است به رخ یار نگریستن.

وارد مسجد می شویم و صلاة های مستحبی را بجای می آوریم.

نزدیک غروب است...هرکس خانقاهی را برمی گزیند...من هم خودم را در گوشه ای گم و گور می کنم...آسمان سرخ است...«عم یتسأئلون عن نبأ العظیم»

یا أباصالح!...این آیه!...در این زمان!...در این مکان!...

برای من، "نبأ"ای عظیم تر از وقوف در شب چهارشنبه ی مسجد سهله نیست.

مؤذن اذان می گوید و ما هم به جماعت می بندیم.

موی بر اندام راست می کند، فکر اینکه شاید یکی از نمازگزاران مجاورت همان کسی ست که...الله اکبر...الله اکبر...

انقلابی ست در سهله...غوغایی ست...نبأ عظیم آشکار است امشب.

 

برمی گردیم به هتل...

در اواسط تناول شام بود که دیدم همه دوستان صلوات گویان برخاستند!...

نگاهم را به سمت دیگری چرخاندم...شیخ کاظم صدیقی؛ امام جمعه موقت تهران؛ برای ایراد سخنرانی تشریف آورده بودند.

حقیقتاً سخنانشان چون از دل بود، لاجرم بر دل نیز می نشست...خطابه گیرا و بیان شیوای ایشان، همه را محظوظ و مستفیض کرده بود.

 

...صبح زود قصد مسجد کوفه کردیم.

ابتدا می برندمان در خانه ای مجاور مسجد، که می گویند محل زندگانی مولی الموحدین در آنجا بوده.

داخل می شویم...هنوز که هنوز است صدای مرغان سحرگاه نوزدهم ماه رمضان بگوش می رسد...آقا نرو...یک امروز را به مسجد نرو...

به طرف مسجد کوفه می رویم...

در داخل مسجد، محوطه ای بزرگ با سنگهای سفید، پیش رویت ظاهر می شود.

آری اینجا مسجد کوفه است...

از عمارت باشکوه دارالعمارة کوفه، ستونی هم باقی نمانده؛ اما هنوز مسجد کوفه پابرجاست...این هم خود یکی دیگر از آیات خداست...

در ضلع شرقی مسجد بهمراه سایر دوستان بیتوته کرده و اعمال کثیر مسجد را بجای می آوریم.


بر سر مزار مسلم بن عقیل می روم...

آه مسلم...ای سفیرالحسین...درک غربت و مظلومیت تو در کوفه سخت است...

الحق که تنهاترین فرستاده تویی...مسلم غریب بود و غریب نیز رفت...

بیاد ایام مسلمیه...السلام علیک یا قتیل الغریب...


"برخیز که شور محشر آمد..."

در جوار مقبره مسلم، قبر مختار ابوعبید ثقفی ست...کسی که نیاز به معرفی ندارد...

خود من که دوسال پیش به اینجا آمدم؛ نسبت به مقبره این شخص بی تفاوت بودم، اما حالا...

می بینید این آینه جادو چه می کند با نگرش افراد؟

اگر کمی دقت کنی در گوشه و کنار، عکس برگردان های کوچک فریبرز عرب نیا را می بینی که بر دَر و دیوار چسبانده اند.

لبیک یا مختار...انشاالله خدا توفیق دهد هم چون تو، ندای یالثارات الحسین را عالمگیر کنیم.


"مولای یا مولای...أنت السلطان و أنا الممتحن..."

کیف عالم را می بری وقتی داخل محراب مناجات آقا؛جا پای جای أباالحسن(ع)؛ می نشینی و نجوا می کنی ... "وهل یرحم الممتحن الا السلطان".

همه به صف شده اند برای دیدن اندرونی محراب شهادت حضرت...من که طاقت دیدن ندارم...

لعن الله علی قاتلک یا امیرالمؤمنین...لعن الله علی عدوک یا علی بن أبی طالب...

نفر به نفر جلو می روند...نوبت به من می رسد..."فزتُ و رب الکعبه"...بخدای کعبه رستگار شدم از دیدن محراب شهادت...رستگار شدم از دیدن این همه حجت و آیت و بیّنه...

گر صوفی از لا دم زند / مولا دم ز إلا هو زند ...

جانم علی...خاکی که متبرک به قدوم توست را باید بوسه باران کرد...خاک پایت طوطیای دیده ام یا علی...

من اهل کوفه نیستم...من شیعه شما هستم مولا...دستم بگیر...

یا عالی بحق علی... العفو، العفو، العفو... العفو از گناهان کرده و ناکرده... العفو.

 

«قدمگاه سوم...کرب و بلا»

در راهیم...همه ساکتند...

سکوت نشانه رضاست...رضایت از ورود به اقلیم عشق...دخول به کربلا...

موکب السقاء...موکب الحسنین...

به وفور مواکب عزاداری سیدالشهدا(ع) در طول مسیر به چشم می خورد.

 

به دوردست ها می نگرم...سواری پیداست...شبیر است...به طرف کوفه می رود...

سفیرالزینب است...به خانه حبیب می رسد؛دَق الباب می کند...حبیب دَر را می گشاید...

-اهلاً و سهلاً یا حبیب...می بینم که حنا بسته ای بر محاسنت...

*چه شده است شبیر؟...

-زینب(س) گفته آب در دست داری زمین بگذار که زینت دوش نبی تنهاست در نینوا...

من تابحال ندیدم زینب از اَحدی خواهش کند...

روی دختر فاطمه را زمین مینداز و به کربلا بیا...یاری حسین حنایی ست که تا قیامت زینت بخش محاسنت خواهد بود...


هر که کربلا خواهد؛ جور عالم را کشد...من به دعوت شما به چه آسانی کربلایی شدم.

به کربلا می رسیم...

همه آرام شده اند...در کربلا ذکر حسین است، تطمئن القلوب...حسین آرام جانم...

نوکری زوّار الحسین را به بنده محول کرده اند...در زندگی، مسئولیتی از این خطیرتر را بر عهده نداشته ام.

ساک ها و چمدان ها را یکی یکی سوار بر وانت می کنیم و می رویم.

هنوز "بین الحرمین و گنبد آقام حسین و گنبد آقام اباالفضل" پیدا نیست...

...که ناگهان گلدسته های حرم ابوفاضل، ظاهر می شود...

من را می گویی مثل تکه ای چوب خشکم زده...بارها و وسایل را به سرعت پیاده می کنم و با همان غبار سفر، تک و تنها می روم به سوی حرم عمویم عباس...آری عمی العباس...چراکه ابوفاضل عموی من هم هست.

یا اباالفضل...یا اباالفضل...تو را به جان آن دختری که برایت مشک آورد...می شود این دل پوسیده من...این دل خشکیده من را هم سیراب کنی؟...جلا ببخشی؟...

... «والله إن قطعتموا یمینی / إنی اُحامی ابداً عن دینی» ...

عباس جان...می شود توانی بدهی تا چون تو مدافع راستین مذهب و مسلکمان باشیم و در این راه مستدام بمانیم؟...

"حیدریون میگن حسین/فاطمیون میگن حسین/زینبیون میگن حسین/حسین میگه ابالفضل"

ای سلطان ادب؛ شاه حیا و معرفت؛ یااباالفضل...

جگر ارباب را سوزاند؛ امید اباعبدالله را منقطع کرد؛ ندای "أدرک أخا"ی تو عباس جان.

حسین(ع) بر بالین هر شهیدی رفت، هیچ نگفت و صبر پیشه کرد؛ اما وقتی ارباب، علمدار را در آغوش گرفت، بانگ "الأن إنکسر ظهری"اش به آسمان برخاست.

ای حضرت ماه...والله که مصیبت شما کمر ما را هم شکست عباس جان...علمدار کجایی؟! ...ادرکنا یا قمر العشیرة...ادرکنا...

...«آب هم شرمنده عباس شد»...

«آسمان تکیه به دستان تو دارد عباس/مرغ دل خانه در ایوان تو دارد عباس

ابر هرگاه که می بارد از اندوهی توست/شرم از تشنگی روی تو دارد عباس»

«یا کاشف الکرب عن وجه الحسین...» بحق حسین(ع)؛ هم و غم مان را برطرف ساز.

حرم عباس باصفاست...در عین سادگی، شکوهمند است.

شب جمعه است...در بین الحرمین جای سوزن انداختن نیست...

امشب تمامی انبیاء و اولیاء میهمانند در کربلا...

حضرت زهرا(س) هم قدم رنجه کرده اند..."غریب مادر حسین"...می گویند امشب بی بی فاطمه به زوّارالحسین امان نامه می دهد از آتش دوزخ...

از حرم علمدار به سمت حرم ارباب می روم...

" بین الحرمین و حرم آقام حسین و حرم آقام اباالفضل...مجنون حسینم...مدیون اباالفضل"

"آرزومه قبر من؛ باشه بین الحرمین...تا قیامت سایه ات رو سرم باشه حسین..."

اینجا...بین الحرمین...قطعه ای از بهشت...قطعه که چه عرض کنم...خودِ بهشت...

آهسته گام بر می دارم...الله اکبر...الله اکبر...هنوز صدای آخرین اذان علی اکبر بگوش می رسد.

به دَر ورودی حرم حضرت اباعبدالله می رسم...مسیر ورودی شیبدار است...گود است ...بمیرم برایت حسین...گودی قتلگاه که می گویند اینجاست...

از دری وارد شدم که مُشرِف بود به ضریح حضرت...آقا جان...تا اشکم را جاری نکنی وارد نمی شوم...

«لایوم کیومک یا اباعبدالله»...هیچ روزی با اهمیت تر از امروز در زندگانی ام نیست یاثارالله.

آمدم ای شاه؛ پناهم بده...آقا جان...از همه جا رانده منم...غریب و درمانده منم...اَاَدخل یا حسین؟

طور سینین من کربلاست...بلد الأمین من نینواست...خُلد برین من حرم حسین است.

قربان کرمت آقا...

"دمادم این دعا وِرد زبانم / ببینم کربلا را تا جوانم"...

در جوانی قسمتمان کردی دیدن شش گوشه را...الحمدلله...

أنا دخیل...لبیک یا حسین...لبیک...

ناخودآگاه این ذکر را زمزمه می کنم...

«شیعَتی مَهْما شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذْکُرونی / اَوْ سَمِعْتُمْ بِشَهیدٍ اَوْ غَریبٍ فَانْدُبونی / لَیْتَکُمْ فی یَوْمِ عاشورا جَمیعاً تَنْظُرونی / کَیْفَ اَسْتَسْقی لِطِفْلی فَاَبَوْا اَنْ یَرْحَمونی»

«ای شیعیان من، هر گاه آب گوارا نوشیدید یاد من باشید. هر غریبی یا شهیدی را دیدید برای من گریه کنید. ای کاش روز عاشورا همه بودید و می‏ دیدید که من چگونه برای کودکم آب می‏ طلبیدم و به کودک من رحم نکردند.»

وای حسین...وای حسین...

"هلالم کرده ای هلال من/نگاهی کن به روز و حال من"

جملات قاصرند از توصیف محسوسات در حرم ارباب.

یکی بر پُشتم می زند...بر می گردم...عربی ست با دشداشه ای سفید برتن...

لبخندزنان چندبار با لهجه غلیظ عربی تکرار می کند:

«صل الله علی الباکین بالحسین»

اصلاً حواسم به خودم نبود...دستم را به سمت گونه هایم بردم...خیس خالیست...شکراًلله...سپاس ارباب ...سپاس...

دست در جیبش می کند و مقداری شکلات در دستانم می گذارد و می گوید...تبرُک...تبرُک...

قربان میهمان نوازی ات یاحسین...چه پذیرایی شکوهمندی...بی تکلف ولی درعین حال شاهانه.

این به این معنی ست که بالاخره ارباب ما را به درگاهش پذیرفت...تفضّل...تفضّل...

وارد حرم می شوم...داخل حرم قیامتی ست...هرکس به کاری مشغول است...

عده ای اعرابی در گوشه ای در حال سینه زنی اند...

در آن طرف مداحی ایرانی برای جمعیت روضه خوانی می کند...

در سمت دیگر، چند جوان زیارت عاشورا را زمزمه می کنند...

و...

و من حیرانم و سرگشته...

بدون معطلی به سرعت خودم را با هر سختی که شده می رسانم به شش گوشه ارباب...

حسین جان...امن تر از حریم تو در دنیا جایی نیست...وساطت کن ما را...شفاعت کن ما را...کفیل ما باش در روز محشر...الأمان...الأمان...

نمی دانم آن شب چگونه گذشت!... نمی دانم چند بار بین الحرمین را رفتم و آمدم!... نمی دانم!...

فقط زمانی به خودم آمدم که از مناره های حرم ارباب صدای اذان صبح بلند شد.

پس از اقامه نماز جماعت صبح و خواندن دعای عهد؛ مکبّر اعلام کرد:

"الزوار الکرام...الأن نقرأ زیارة العاشورا..."

وای...وای...زیارت عاشورا...واقع در حرم ارباب...روبروی شش گوشه حسین...در مجاورت 72 تن...در سحرگاه جمعه...هرقدر شکر این نعمت را بجا آورم باز هم کم است.

«...إنی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم...» انشاالله...


در کنار حرم حضرت اباعبدالله(ع)، تل زینبیه واقع است.

"او می نشست و من می نشستم/او روی سینه من در مقابل

او می کشید و من می کشیدم/او خنجر از کین من ناله از دل"

همانجایی که عمه سادات، می رفت و می آمد...از صفای حسین به مروۀ خیمه گاه، می رفت و می آمد...می رفت و می آمد...

همانجا که زینب الصبور(س) با صدای لرزان فریاد برآورد..."وا محمداً...وا علیاً...وا فاطمتاً... قتل الحسین بکربلا عطشانا"

"خواهرش بر سینه و بر سرزنان/رفت تا گیرد برادر را امان

در قفای شاه رفتی هر زمان/بانگ «مهلاً مهلاً»اش بر آسمان"

بیاد عقیله العرب ... السلام علیکِ یا بنت علیّ المرتضی یا زینب الکبری(س)


از خود بی خود شده ام...در کالبد جسم نیستم...حال و هوایی ست اینجا...بیش از این نمی توانم شرح دهم...

بلدالحسین را باید به عینین بنگری تا بفهمی چه می گویم...من هر چه بگویم کم گفته ام چراکه دشت نینوا در وصف نگنجد...مُشک کربلا را باید خود ببوید نه آنکه بنده بگویم.

نمی دانم این سه روزی که در کربلا بودم چگونه سپری شد؟...اما این را می دانم این سه روز از مُطلّاترین ایام زندگانی ام بود...

"کربلاتو دیده ام ولی باز دل غمینم/با خودم میگم بشه باز بیام و ببینم"...

در هنگام رفتن همه بی رمق اند...آخر حق هم دارند...لایُمکن، دل کندن از کرب وبلا...

اما یک عبارت دل آدمی را تسلی می بخشد...«کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا»

کربلا همین جاست...در دلهای ما...«أقرب من حبل الورید»...

 

«قدمگاه چهارم...سامراء»

سامرا؛ شهری ست سنی نشین که دو امام بزرگوار شیعیان در آنجا غریبانه، دفن اند.

این شهر هنوز همان شکل نظامی/امنیتی خودش را از گذشته حفظ کرده....از بدؤ  ورود این مطلب را کاملاً حس می کنی.

دیوارهای بتنی بسیار بلند از دو طرف، منطقه مسکونی سنی نشین را از محل عبور زوار جدا کرده اند.

از دوردست گنبد تازه ساخته شده امامان هادی و عسکری(ع) پیداست.

دو سال پیش که به سامرا آمده بودم خبری از این گنبد نبود...

جانم فدای دو امام غریب سامرا...

لعنت بر دشمنان تشیع...

آخر مگر جز این است که این دو امام معصوم مایه رحمت و برکت برای این شهر هستند...

آنوقت عده ای خدانشناس سلفی بیایند و جسارت بکنند...

لعن علی عدوکما یا امامین هادی و عسکری(علیهما السلام)...

غربت سامرا آدم را دیوانه می کند...ظلم روا داشته شده به این بزرگواران، جگر می سوزاند.

امامین سامرا مظلومند...

این از ویرانی مزار شریفشان بدست وهابیون سلفی...آن از بی حرمتی به ایشان در فضای سایبری...وای بر هتاکان...اُف بر این شیطان صفتان...

در عراق تنها حریمی که ضریح ندارد؛ حرم سامراست...

امان از دل مهدی(عج)...چه می کشد اباصالح با مقبره بی ضریح پدر و مادرش...

به أبی انت و اُمی یااباصالح...کی می رسد که بیایی و جبهه ظلم را کمر بشکنی؟...

الهم عجل لولیک الفرج...الساعه...العجل...

پله ها را یکی یکی پایین می روم...اینجا سرداب است...سرداب غیبت صاحب الزمان...

من خیس عرق شده ام در سرداب...اشتباه نکنید...این تعرق از گرما نیست...این